۱۳۸۹ دی ۸, چهارشنبه

فقط تصور کن این صحنه رو . . .‏

ساعت 3 شب بود زنگ می زدم به دوستم که میدونستم بیداره
بعد نمیدونم چی شد که تلفن یه جای دیگه رو گرفت،
یارو خواب بود بعد از کلی زنگ خوردن تلفن رو برداشته

من : ببخشید انگاری که . . . فکر میکنم که خط رو خط شده . . .‏

یارو : ساعت 3 شــب، زنگ زدی خونـــه ما، بیـــدارم کردی
بعدم میگی فکر میکنی خـر تو خــر شـده؟

من : [غــــــــش!!!]‏

هیچ نظری موجود نیست: